روزنامه‌ی امید مردم
امروز : جمعه ۴ خرداد ۱۳۹۷
آخرین خبر :
طراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرس
کد خبر: 11601
تاریخ انتشار : ۲۰ بهمن, ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۸
تعداد نظرات: ۰

از سری داستانهای افسانه جمو/ سَگْ سَگَ لی لَه


از سری داستانهای افسانه جمو/ سَگْ سَگَ لی لَه
یکی از تفریح های سالم تابستونمون آب تنی تو رودخونه های کنار روستا بود . سر ظهر که می شد معمولا بعد چند ساعت فوتبال بازی از همون راه می رفتیم برای آب تنی تا نزدیکای عصر. تنها راه خروجی روستا به سمت رودخونه به دو دلیل جاده مرگ نام داشت یکی بخاطر وجود قبرستون‌ […]

یکی از تفریح های سالم تابستونمون آب تنی تو رودخونه های کنار روستا بود . سر ظهر که می شد معمولا بعد چند ساعت فوتبال بازی از همون راه می رفتیم برای آب تنی تا نزدیکای عصر. تنها راه خروجی روستا به سمت رودخونه به دو دلیل جاده مرگ نام داشت یکی بخاطر وجود قبرستون‌ و یکی هم سگی که نگهبان خونه چسبیده به‌ جاده بود. سگ که چه عرض کنم ظاهرا فقط روح سگ درش دمیده شده بود ولی همه خصلت‌های یک نهنگ آبی وحشی را داشت.

از جسم ‌گرفته تا جون غریبه و آشنا براش فرقی نمی کرد. تقریبا از هر خونه تو‌ روستا یک نفر رو زخمی و یا زهری کرده بود. آخرین نفری که گاز گرفته بود نوه صاحب خودش بود که تا کما هم پیش رفت ولی با دعای خیر مردم به زندگی برگشت.

کلا سگ های قبل از او سوء تفاهمی بیش نبودند.برای رفتن به رودخونه هر سری مکافات هایی با این نهنگ آبی داشتیم اون روز جمو نقشه توله سگ‌ رو اجرا کرد جلومون زانو زد و با پارس های متوالی چهار دست پا حرکت می کرد ما هم پشت سرش به سلامت از کمین سگ‌ رد شدیم به رودخونه که رسیدیم بی هیچ مقدمه ای لباسامونو در آوردیم و پریدیم تو آب ناگفته نمونه که تکنولوژی پوشش شورت هنوز وارد روستا نشده بود و سر جمع لباسمون یک پیرهن و زیرشلوار بود معمولا بعد از آب تنی به باغ انار کنار رودخونه پاتک می زدیم بر همین اساس صاحب باغ هر روز تو کمینمون بود که بالاخره روزی حسابمون رو برسه جمو مسابقه زیرآبی رو پیشنهاد داد و بخاطر قهرمانی اش در چندین دوره مسابقات زیرآبی قرار شد برای ثبت رکوردها و البته جلوگیری از زرنگ بازی های احتمالی رولا و مویلی خودش به عنوان داور باشه.

با شمارش معکوس جمو همه نفس گرفتیم و شیرجه زدیم ‌تو آب سعی می کردیم تا آخرین ‌نفس مقاومت کنیم آنقدر رقابت تنگاتنگ بود که شک ‌نداشتیم اگر نماینده گینس سر “برمشیر” حضور داشت الان اسم تک ‌تکمون تو کتابش ثبت بود سعی می کردیم زیر آب خودمون رو سرگرم ‌کنیم که نفس کم نیاریم رولا چشماشو می بست و مثل مار زخمی به خودش می پیچید مویلی هرچی سنگ زیر آب بود رو تو مشتش جمع کرد جوری که زیر دستاش چشمه در میومد همه داشتیم دست و پا می زدیم نفسای آخرمون بود حاضر بودیم‌ بمیریم ولی کم ‌نیاریم.

با چشمامون به همدیگه التماس می کردیم ‌که تسلیم بشیم بیش از ۵ دقیقه زیر آب بودیم داشتیم جون می دادیم که متوجه شدیم ‌یه چیزی از بالا محکم تو کف آب فرود اومد توجهی نکردیم چون شک نداشتیم‌ کار جمو باشه چند ثانیه بعد دیدیم ‌یه سنگ بزرگ دیگه خورد کنارمون کسی حاضر نبود از زیر آب بیاد بالا و ببینه چه خبره.

قضیه داشت جدی میشد و سنگ رو سنگ تو آب فرود می اومد دلو زدیم به دریا و با‌ هم ‌اومدیم بالا خبری از جمو نبود اطرافو خوب نگاه کردیم دیدیم صاحب باغ با یه تریلی سنگ تو دستاش تو فاصله بیست متریمونه و با سرعت داره میاد طرفمون.

با دستپاچگی سریع خودمون رو از آب بیرون‌ کشیدیم و پا به فرار گذاشتیم متوجه جمو شدیم که بالای تپه کنار رودخونه اس و داره به سمت خودش هدایتمون می کنه آنقدر ترسیده بودیم که وقتی به بالای تپه رسیدیم متوجه شدیم هر نفر چند تا سنگ تو سر و صورتمون خورد با بدن خونی و نیمه جان خودمون رو به بالای تپه کنار جمو رسوندیم و با پرتاپ سنگ مانع از اومدن صاحب باغ شدیم .

اونم پایین کنار رودخونه تا ساعت ها منتظرمون ‌نشست. با خنده های یواشکی جمو یه نگاه به خودمون ‌انداختیم دیدیم هیچی تنمون نیست و موقع فرار اصلا به فکر لباسامون نبودیم جمو هم‌ که لباسش تنش بود راحت یه گوشه نشست و داشت به ما می خندید. سعی می کردیم ‌خودمون رو از همدیگه قایم‌ کنیم ولی چاره ای جز خجالت نداشتیم صاحب باغ هم که حسابی از صبر و حوصله ما خسته شده بود نامردی نکرد لباسامونو برداشت و رفت.

هرچی خواهش و التماس کردیم فایده ای نداشت وقتی هیچ امیدی برای بازپس گیری لباسامون نداشتیم تصمیم گرفتیم با‌ نگاه برادرانه راه بیوفتیم و به خونه هامون ‌برگردیم جمو که از راه رفتن کنار ما خجالت می کشید شاد و شنگول جلومون حرکت می کرد با بچه ها هم قسم شدیم همدیگرو نگاه نکنیم؛ تو یک ردیف افقی حرکت کنیم و فقط جلوی پامونو ببینیم همه اینها یک طرف استرس رد شدن از سگ‌ گرسنه کنار قبرستون هم یک طرف. به نزدیکی ایست بازرسی که رسیدیم توقف کردیم و دنبال نقشه ای بودیم خدارو شکر سر ظهر بود و هیچ جنبنده ای تو روستا پیدا نمیشد که ظاهرمون رو ببینه. جمو که پوششش کامل بود با سوت زدن‌های مداوم خیلی ریلکس از کنار سگ ‌رد شد و یه ‌احوالپرسی هم باهاش کرد. با رولا و مویلی هر نفر تعدادی سنگ برداشتیم و تصمیم ‌گرفتیم در مرحله اول‌ کاری به همدیگه نداشته باشیم ولی در صورت خطر با سنگ حمله کنیم. ارام پشت سر هم راه افتادیم زیر چشمی که به ‌همدیگه ‌نگاه می کردیم ‌بدجور خجالت می کشیدیم لخت مادرزاد بودیم به سگ که نزدیک شدیم خواب و بیداریش مشخص نبود تا اینجاشو مشکلی نداشتیم مرحله اصلی زمانی بود که پشت به سگ ‌می شدیم سگ وحشی موقع حمله روش خاصی داشت که زبانزد بود وقتی حمله می کرد تا چند قدمیت هیچ صدایی ازش در نمیومد بعد با پارس های پی در پی خودشو بهت میرسوند و هرجارو که قابل دسترس تر بود یه گاز میزد و بعدشم کاری به کارت‌ نداشت ما هم با اینکه تقریبا همه جامون قابل دسترس بود فرار را به هر چیز دیگه ای ترجیح دادیم کم کم که از سگ ‌رد شدیم از همدیگه فاصله گرفتیم که در صورت حمله حداقل یک نفر قربانی بشه وقتی پشت به سگ ‌شدیم جرات برگشتو نداشتیم هر لحظه منتظر حمله بودیم خوب که مطمئن شدیم از سگ فاصله ‌گرفتیم تو مسیر یکی یکی سنگامون رو انداختیم رو زمین‌ و عملا خودمون را خلع سلاح‌ کردیم که سگ متوجه آتش بس بشه و تا حدودی ارامش حاکم بر فضا را درک کنه.

همینطور که پیش می رفتیم متوجه صدای نفسای ارومی شدم رولا هنوز پشت سرم بود و از بس زیرآبی رفته بود هر ثانیه دو بار مفشو فین می کرد سریع چپ و راستمو نگاه کردم دیدم رولا و مویلی هر دو طرفم هستن دوزاریم افتاد دیگه برنگشتم‌ عقب یه استارت یوسین بولتی زدم و مثل میگ‌ میگ غیب شدم تو همون قدم اول دمپاییام از پشت پام به هوا پرت شدن و پونزده شونزده متر جلوتر از خودم فرود اومدن رولا و مویلی هم پا به پام میومدن با تند شدن نفسای سگ تلاشمو بیشتر کردم صد متر اول رو کمتر از نه ثانیه دویدم.

فرصت برگشت به عقبو نداشتم چون مطمئن بودم با اولین صدایی که از سگ ‌دربیاد دیگه‌ کارم تمومه ولی خدا را شکر هنوز تو مرحله نفس نفس بودیم “سگ سگ لی لهیی” شده بود.

رولا و مویلی زیگزاگی می رفتن منم سعی کردم‌ همین ‌کارو ‌کنم ولی سگ ول کنم نبود و ظاهرا اون روز من طعمه ش بودم. چشمامو بستم و کل تمرکزم رو سرعتم بود سرعت به حدی شده بود که پاشنه پام به پشت‌ کله ام‌ میخورد رکورد کل دونده های تاریخ دوی صد متر رو زدم سرعت مویلی که جلوتر از همه بود به‌ حدی رسید که شکل چرخ ماشین تو سرعت ۲۲۰ ‌میدیدمش .

کم کم که به جمو نزدیک شدیم وقتی دید در معرض خطره بلند شد دستاشو تو جیبش کرد و پا به فرار گذاشت داشتم کم ‌می اوردم وقتی به بدن عریانم فکر می کردم‌ انگیزه ام‌ برای فرار بیشتر میشد با اولین غرش سگ پاهام شل شد همه چیز برام اسلوموشن‌ می گذشت کل زندگیمو تو چند صدم ثانیه مرور کردم با نشانه های بهت و حیرت تو صورت بچه ها متوجه شدم به ایستگاه اخر رسیدم.

بچه ها برگشتن و فقط منو نگاه می کردند رولا که یادش رفته بود مفشو بالا بکشه تا نزدیکای زانوش سرازیر شده بود جمو هنوز می دوید جرات نداشت برگرده عقب دستاش شل شد و شلوارش کامل از پاش جدا شده بود قدم هام کمی اروم‌تر شد موزیک غمگین فیلم‌ سلطان قلب ها تو فضا پخش میشد اروم‌ برگشتم عقب دیدم سگ ‌نامرد مثل خرس گریزلی چند متر رو ‌هواست و دهانش تا نزیکای گوشش بازه و داره رو سرم ‌فرود میاد.

دیگه‌ کار از کار گذشته بود منتظر بودم ببینم‌ کدوم‌ ناحیه از بدنم قراره فلج بشه فقط دعا می کردم نقطه های خیلی حساسم نباشه که خدای ناکرده کاملا بی حس بشم تو اون ‌لحظه فقط فکر جمشید هاشم پور بودم که از زیر یکی از سنگ قبرهای قبرستون بیرون بیاد و یکی از نیزه های دست سازشو سمت سگ ‌پرتاب کنه از طرفیم با اون بز کوهی که تو مستند های حیات وحش یوزپلنگ دنبالش میکرد کاملا هم زاد پنداری می کردم تو همین ‌فکرا بودم که دیدم با صورت تو زمین فرود اومدم و خیمه سنگینش روم افتاد سگ‌ نامرد هم ‌نامردی نکرد پشت پامو قورت داد و بلعید خوب که از خونم ‌مکید برگشت و آروم ‌رفت. سنگ‌ها داغ بودند و‌ مستقیم‌ با بدنم‌ تماس داشتند میدونستم هنوز بدنم داغه بلند شدم بعد از چند ثانیه دوباره با صورت افتادم و از هوش رفتم به هوش که اومدم تو خونه بودم همه اش از مادرم سوال می کردم ‌کی منو اورد خونه وقتی اسامی چند تا از زن‌های روستا که ‌نجاتم دادند را بهم گفت ‌اعتراف می کنم ‌هنوز روم ‌نمیشه مستقیم تو روشون ‌نگاه کنم ولی بعد از گذشت بیست سال از این ‌ماجرا این‌ معما برام ‌حل نشد که جمو وقتی متوجه حمله صاحب باغ شد حالا فرصت داد و فریاد نداشت موقع فرار چرا لباسای ما رو با خودش نبرد؟



برچسب ها :