روزنامه‌ی امید مردم
امروز : جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
آخرین خبر :
طراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرس
کد خبر: 5079
تاریخ انتشار : ۷ تیر, ۱۳۹۴ - ۱۷:۵۵
تعداد نظرات: ۳
قصه کودک 8 ساله کار؛

میان زباله های شهر برای زنده ماندن، «شکوفه» می‌زند


میان زباله های شهر برای زنده ماندن، «شکوفه» می‌زند
از میان زباله ها پیدایش کردم، از او پرسیدم نامت «شکوفه» است، با لحن کودکانه ای پاسخ داد: «برو پی کارت». گفتم که اطلاعات تو را گرفته ام می خواهم داستان زندگی ات را گزارش کنم، گل از گلش شکفت، از لای آشغال ها بیرون پرید، بطری های پلاستیکی از دستش ریخت، با صورتی گل […]

از میان زباله ها پیدایش کردم، از او پرسیدم نامت «شکوفه» است، با لحن کودکانه ای پاسخ داد: «برو پی کارت». گفتم که اطلاعات تو را گرفته ام می خواهم داستان زندگی ات را گزارش کنم، گل از گلش شکفت، از لای آشغال ها بیرون پرید، بطری های پلاستیکی از دستش ریخت، با صورتی گل انداخته مقابلم ایستاد و گفت: «از کدوم شبکه پخش می شه؟ آخه ما تلویزیون نداریم، جون مادرت بگو کی منو تو تلویزیون نشون می ده تا اون روز بررم خونه همسایه نگاش کند…».

به گزارش امید مردم، دستم را بر پیراهنش می کشم و از وی می خواهم بنشیند، هنوز شیرابه زباله ها از پیراهن رنگ و رو رفته اش چکه می کند، نمی دانم دستم را با دستمال کاغذی توی جیبم پاک کنم، یا محکم در آغوش بکشمش، می ترسم کودک 8 ساله تمام این شهر ناراحت شود، آرام می گویم: «خبرنگار اونجوری نیستم، من خبرنگار روززنامه ام». تمام شادی هایش در یک لحظه تمام می شود: « برو بابا، من می خوام فیلمم پخش بشه»، « راستی آقا، روزنامه کهنه هاتونو به کی می دین، تو رو خدا بدینش به من، اخه کیلویی صد تومن می خرنش».

ما ته مانده زندگی بی احساسمان را در سطل های زباله می ریزیم، ته مانده آنچه که دیگر قابل استفاده نیست، هرگز باورم نمی شود که کمی آنطرف تر همان بغل دست کوچه خودمان یا نه کوچه بغلی شما، تازه کودکی در این ته مانده های غیر قابل مصرف ما به دنبال ارتزاق و گذران زندگی است، شکوفه برای زندگی در میان زباله های ما می شکوفد و تازه می فهمم که زباله طلای کثیف است، یعنی چه؟

شکوفه یک گونی پلاستیک جمع کرده است، آن را می کشد به سمتم می آید، دستهای کودکانه اش چه قدر زمخت شده اند، چه سخت است در 8 سالگی نان آورباشی، چه سخت است، دیگر مشامت هیچ بوی بدی را استشمام نکند.

«تازه شکوفه یکسالش شده بود که پدرش ولمون کرد رفت یه زن دیگه گرفت، تقریبا هفت ساله کاری به ما نداره، ما حتی تلویزیون نداریم و بچه ها که بعضی برنامه ها رو دوست دارن می رن خونه همسایه ها می بینن، خودمم دیگه خجالت می کشم از بس به این و اون رو زدم که بچه ها بیان یه فیلم ببینن».

اقدس زنی حدود 35 ساله، قامتی بلند اما خمیده، در زیر زمینی نمور در گوشه ای از تنهایی شهر یاسوج، زندگی می کنند، فرشی پلاسیده زیر پایشان است، از اقدس می پرسم، شغل شوهرت چیست؟ سرش را پائین می اندازد، نگاهش را به قالی رنگ و رو رفته می دوزد و می گوید: «کارگر است؟»

مهرداد برادر شکوفه و 13 سال دارد، او نیز صبح ها به مدرسه می رود و بعد از ظهرها مشغول کار است، از اقدس می پرسم، خرج زندگیت از کجا تأمین می شود که می گوید: «مهرداد و شکوفه کار می کنند و روزی چند هزار تومنی پول در می آورند، خودم هم تو خونه این و اون کار می کنم، پول زیادی بهم نمی دن، فقط اونقد که با پول کار بچه ها دلمون خوشه که زنده ایم…»

حرف های درناک اقدس را قطع می کنم به سراغ مهرداد می روم از علایقش می پرسم، وی را مرد خانه خطاب می کنم و می گویم چه می کند: «بعضی وقتا دلم می خواد با دوستام برم سالن اما همش مامانم همین حرف شما رو می گه تو مرد خونه ای، فقط اگه یه تلویزیون داشتیم خیلی خوب می شد، چن بار تو آشغالا تلویزیون پیدا کردیم، آوردیمش خونه دیدیم سوخته».

شاید بارها در گوشه خیابان تو کودک را دیده باشیم که کشان کشان یک تلویزیون قراضه را به خانه می برند و شاید به آنها حتی خندیده باشیم که این تلویزیون که خراب است و به قول مهرداد سوخته، را کجا می برند اما هیچ وقت نیندیشیده ایم که امید چقدر زیباست، آن دو کودک خودشان هم می دانستند که ما اهل بخشش نیسیتیم که وسایل سالممان را در زباله ها بیندازیم تا شاید کودکی دلش خوش شود، آنها حتی می دانستند که از این تلویزیون ها حتی کابل و پیچ و مهره اش را برای استفاده های بعدی کنده ایم، اما فقط امیدوار بودند که یک شب و تنها یک شب سریال مورد علاقه شان را در خانه خودشان ببینند. در همان استانداری کهگیلویه و بویراحمد ده ها تلویزیون در اتاق ها و سالن های مختلف قرار داده شده که بسیاری از آنها بی مورد است و در سالن جلسات ادارات این استان هزاران دستگاه تلویزیون در انواع و ابعاد مختلف وجود دارد اما موضوع سخت و سخت تر این است که حس مسئولیت برای شاد کردن دل کوچک کودکی وجود ندارد، حس دلواپسی برای آینده آن کودک 8 ساله ای که صبح تا شب زباله ها را زیر و رو می کند تا نان بخورد و زنده بماند، وجود ندارد. کجایند مردان مدعی خدمت، پشت میزهای گران قمیت این استان که تنها تلویزیون اتاق مدیریتشان کل دارایی های مادی این خانواده سه نفره را می ارزد. به راستی که «عبادت جز خدمت خلق نیست/ به تسبیح و سجاده و دلق نیست…»

شکوفه دلش از مردم سنگدل هم پر است از زبان خودش بخوانید:

«بعضی وقتا، بعضیا بخاطر اینکه آشغالاشونو به هم می زنن دعوام می کنن، حتی کتکم می زنن، می گن بچه بابات کجاست که تو رو فرستاده براش پول ببری…»

اشک از چشمان اقدس سرازیر می شود، مهرداد مشغول نوشتن چیزی است و وقتی اشک های مادرش را می بیند، خودش را بیشتر به بیخیالی می زند، معلوم است که دردها بزرگش کرده اند، اقدس با لحنی آغشته به بغض و اشک خطاب به شکوفه می گوید: «دخترم بگو بابات مرده، بگو اگه زنده بود، وضع من این نبود…»

شرایط روحی و احساسی این خانواده اجازه نداد که مصاحبه تکمیل شود، اجازه نداد که سوالهایمان را تا آخر بپرسیم و بسیاری از علامت سوال هایی که در ذهنمان است را با پاسخ همراه کنیم، شرایط اجازه نداد که بپرسیم الان وضعیت خانواده دیگر شوهرش چگونه است، اجازه نداد بپرسم، یارانه شان را چه کسی می گیرد و خرج می کند، اجازه نداد بپرسم آیا کسی به سراغشان آمده است، تصمیم گرفتم بیش از این نمک بر زخم هایشان نپاشم، شکوفه را بوسیدم، مهرداد را با غصه هایش تنها گذاشتم و اقدس که در گوشه ای کز کرده بود را ترجیح دادم نگاه نکنم، تنها در لحظه آخر به شکوفه قول دادم دوباره به دیدنشان بروم، دوباره ببینمشان….

ناگفته نماند که عکس فوق تزیینی است و اقدس، علی رغم تمایل شکوفه، مخالف گرفتن هرگونه عکسی بود و اجازه نداد که از فرزندانش و محل زندگیشان تصویری داشته باشیم.

صادق الهی نژاد- امید مردم



برچسب ها :


انتشار یافته: ۳
  1. Like or Dislike: Thumb up 1 Thumb down 0
    راضیه سادات طریقی نژاد

    باسلام وخسته نباشیدآقای الهی نژاداگرامککان داردراهنمایی کنید که چگونه کمکشان کنیم باچه کسی تماس بگیریم

    Like or Dislike: Thumb up 1 Thumb down 0

  2. لطفا آدرس بدهید تا در توان خود کمک کنیم .

    Like or Dislike: Thumb up 0 Thumb down 0